کد خبر : 96232تاریخ ثبت : 1396/7/15 10:19:18
یادداشت دانشجویی

داستان غم انگیز این روزهای دانشگاه ها

امروز هر کس با هر سطحی از دانش و معلومات می تواند وارد دانشگاه شود، جایی که پیشترها فقط جای افراد برگزیده بود، حالا یک مکان عمومی است، مثل کوچه و بازار، از باسواد و باهوش گرفته تا بی سواد و ... همه وارد دانشگاه می شوند.

به گزارش "دانشجونیوز" ، دوره ای که برای ورود به دانشگاه سدی محکم به نام کنکور پیش روی دانش آموزان بود، یک آزمون سخت برای نشستن بر روی صندلی هایی که ارزش داشت، وقتی کسی در دانشگاه قبول می شد همه اذعان داشتند که فردی باهوش، با سواد و تلاشگر است. (اگر چه همواره استثنائاتی وجود دارند!)

در آن سال ها محیط دانشگاه محیطی بود پویا، فعال و کاملا علمی، کمتر کسی برای وقت گذرانی به دانشگاه می رفت، دانشجو برای رسیدن به دانشگاه زحمت کشیده بود و حال قدر جایگاه خود را می دانست و این سبب ادامه پیشرفت می شد، استاد هم می دانست که قرار است دانشجوی او پس از گذراندن دوره از نظر اجتماع فردی معتبر شود پس باید بابت این اعتبار تلاش کند و بیاموزد.


این چکیده ای بود از نظام آموزش عالی کشور ما در سال های نه چندان دور.


اما امروز به کجا رسیده ایم؟ صندلی هایی که تا چند سال پیش نشستن روی آنها، آرزوی جوانان بود، حالا خالی مانده اند و زیادی اند! اگر چه از نظر مسئولان افزایش ظرفیت دانشگاه ها و فارغ التحصیلان دانشگاهی یک پیشرفت است، اما حقیقت ماجرا این نیست، آنچه را که امروز مسئولان نظام آموزشی ما، پیشرفت می دانند در واقع نه تنها یک عقب گرد است، که حتی از بین برنده همه پیشرفت های گذشته است.

 امروز هر کس با هر سطحی از دانش و معلومات می تواند وارد دانشگاه شود، جایی که پیشترها فقط جای افراد برگزیده بود، حالا یک مکان عمومی است، مثل کوچه و بازار، از باسواد و باهوش گرفته تا بی سواد و ... همه وارد دانشگاه می شوند، استاد می بیند که دانشجویانش در همند، پس نمی تواند به آن ها سخت گرفت چون برخی نهایت سطحشان خیلی پایین تر از این حرف ها است پس نباید سخت گرفت، همه مدرک می گیرند، همه می توانند ادعا کنند، اما ....کمتر کسی معلومات دارد، اما این تازه شروع ماجراست. آنکه معلومات دارد و تلاش کرده بقیه را با خود یکی می بیند، در حالی که اینگونه نیست پس سرخورده می شود، یا مغزش را برمی دارد و فرار می کند! یا او هم می شود مانند بقیه!

 

حالا همه دیپلمه ها کارشناسند،ذاما کارشناسی که نه کار بلد است و نه کاری برایش پیش بینی شده، پس یا باید کنج عزلت گزیده و افسردگی پیشه کند و یا دانش اندوزی را ادامه دهد، کارشناسی ارشد و باز همان آش است و همان کاسه. دکترا و ... در نهایت در سی و چند سالگی باز تنها دو راه پیش رو دارد. کنج عزلت که پیشتر نیز فراهم بود و یا مهاجرت. بگذریم از تعداد انگشت شماری که در زمینه تخصصی خود مشغول می شوند و عده ای دیگر که به کارهای کاملا بی ربط می پردازند.


اما عمق فاجعه فراتر از اینها است، در جامعه ای که همه دست کم لیسانس دارند، چه کسی حاضر است کارگر باشد؟ چه کسی تن به کار بدنی می سپارد؟ اصلا چه کسی حاضر می شود کار کند؟


و باز هم از همه اینها بدتر در جامعه ای که نیروی جوان از سر بیکاری به دانشگاه می رود و هر روز مدارک ترقی را یکی یکی می گیرد!، قشر سالخورده هم دچار یاس می شود. کسی هم که ده بیست سال پیش دانشگاه رفته و حالا نیروی کار فعال جامعه است، برای اینکه مدرک کم نیاورد باید در کنار کار ادامه تحصیل بدهد. چرا که لیسانس او روزگاری جایگاهی داشت اما امروز فقط یک لیسانسه است؟!


پس او هم به جای کار دنبال مدرک می رود, مدرکی که نه بر دانش او می افزاید و دردی از این جامعه دوا می کند، مدرکی که پایان نامه اش را سفارش می دهید بیرون برایش بنویسند و با اندکی هزینه در خیابان های اطراف دانشگاه، مقاله ISI تهیه می کند و پژوهشگر می شود و اینگونه است که اینچنین می شود ...

 

کاش حال دانشگاه های ما خوب شود...

اخبار مرتبط
    کلمات کلیدی
    ثبت دیدگاه