سه شنبه, ۲۴ تیر , ۱۳۹۹
24 ذو القعدة 1441
Tuesday, 14 July , 2020
۞ امام علی (ع) می فرماید:
هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

موقعیت شما : صفحه اصلی » خبر وسط » فرهنگی
  • شناسه : 296846
  • ۰۵ خرداد ۱۳۹۹ - ۱۱:۰۰
  • نویسنده : مریم غریبی
روایت زندگی پرحادثه سردار همدانی
روایت زندگی پرحادثه سردار همدانی
به وقت کتاب

روایت زندگی پرحادثه سردار همدانی

کتاب خداحافظ سالار، خاطرات همسر سردار شهید حسین همدانی است که حمید حسام به رشته تحریر درآورده است.

به گزارش “دانشجونیوز “؛ مریم غریبی/ کتاب خداحافظ سالار، خاطرات همسر سردار شهید حسین همدانی است که حمید حسام، نویسنده برجسته دفاع مقدس آن را به رشته تحریر درآورده است.

این کتاب، به صورت داستانی است که ماجرای آن از سال ۱۳۹۰شروع می شود. شهید همدانی خانواده خود را در اوج بحران سوریه که دمشق در آستانه سقوط بود، آگاهانه به دمشق می‌برد.

زندگی پرحادثه شهید همدانی

بعد از بازگشت به ایران زمانی که سوریه امن و بحران سقوط دمشق کم می‌شود، خانم چراغ‌ نوروزی شروع به نوشتن خاطرات کودکی خود می‌کند و به این صورت است که این کتاب با تکنیک بازگشت به گذشته به دهه ۴۰ برمی‌گردد.

زندگی شهید همدانی پر بوده از حادثه، مجروحیت، گمنامی و کارهای بزرگی که ناشناخته مانده است و بخشی از کتاب به خاطرات و نقش شهید همدانی در تاسیس ۳ لشکر سپاه در سال‌های دفاع مقدس برمی گردد.

این کتاب به ماموریت‌های متعدد سردار همدانی از جمله حضور وی در آفریقا و نهایتا دفاع از حرم اهل‌بیت در سوریه می‌پردازد. همه این‌ها در کنار شنیدنی‌های قصه حرم و مقابله با تفکیری‌ها در کتابی با عنوان خداحافظ سالار جمع شده است.

اگر حسین ها می روند، زینب ها می مانند!

دوربین این‌بار همسر و همسفرِ سوژه را نشانه گرفته است. یحتمل به میل دل خود سوژه؛ «حسین» ی که از همسفر خود خواسته کاری «زینبی» کند.

در گذر روزگاران، حسینِ داستان، در اوج جنگ و بحران، به تأسی از حسینِ ذبیح العطشان، همسر و دختران خود را به دل حادثه می برد تا با این تشبیه و استعاره، احتمال پیروزی مقاومت را دوچندان کند!

با خود زن و فرزند می برد تا به شمرها و عمرسعدها یادآوری کند اگر حسین ها می‌روند، زینب‌ها می‌مانند! زینب ها؛ ام وهب ها، زن‌ها، دخترها، خواهرها، مادرها…

برشی از کتاب:

کنار بابا بودم كه يه جوان كه صورتش رو پوشونده بود، سنگ برداشت و به طرف ما پرتاب كرد و خورد روي سر بابا. بلافاصله چندتا بسيجي رفتند و اونو از بين دوستاش بيرون كشيدن.

به حضرت آقا فحش داد. يكى از بسيجي ها، گرفتش زير مشت و لگد. بابا با صداي بلند نهيب زد كه: (” نزنش، نزنش)” اما بسيجي طرف رو كت بسته آورد پيش بابا.

بابا با ترش رويي به بسيجي گفت: (“مگه نگفتم ولش كن؟)” بسيجي گفت: (“همين بود كه با سنگ زد توي سر شما)”. بابا گفت: (“نه اين نبود، بذار بره)”. طرف خجالت زده سرش رو پايين انداخت.

وقتي داشت مي رفت رو كرد به بابا و گفت: “(مي دونستي كار من بود، اما آزادم كردي! هيچ وقت اين كارت رو فراموش نميكنم، حاج آقا)”. وقتي رفت بابا رو كرد به جمع متعجب ما و گفت: جوونه! خدا جوونا رو دوست داره.

انتهای پیام/

پاسخ دادن

ایمیل شما منتشر نمی شود. فیلدهای ضروری را کامل کنید. *

*