دوشنبه, ۱۳ مرداد , ۱۳۹۹
14 ذو الحجة 1441
Monday, 3 August , 2020
۞ امام علی (ع) می فرماید:
هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

موقعیت شما : صفحه اصلی » خبر فوری » خبر وسط » دل نوشته دانشجویی
  • شناسه : 297574
  • ۱۲ تیر ۱۳۹۹ - ۱۱:۳۷
  • نویسنده : شیدا قایدحسینی
دلتنگتم ضامن آهو
دلتنگتم ضامن آهو
دل نوشته دانشجویی/ شیدا قایدحسینی

دلتنگتم ضامن آهو

کاش خادمان بارگاه تان با چوب پر، غبار گناه را بتکانند از وجود منی که دلتنگ شما هستم.

به گزارش “دانشجونیوز“؛ شیدا قایدحسینی/ فاطمیه بود، نیمه های یک شب سرد زمستانی بهمن ماهِ مشهد، هواشناسی تلفن همراهم دمای منفی سه را نشان می داد. شال گردنم را تا نصف صورتم بالا کشیدم، قدم هایم را تند تر کردم، رسیدم به سر پیچی که وقتی چرخیدی، اولِ خیابانِ بست شیخ طوسی است و تو آنجا از دور یک گنبد طلایی_نارنجیِ نورانی می بینی که تار است تصویرش از پس پرده ی اشک هایت، به خودت می آیی می بینی صورتت خیس شده.

اشک های گرمت می چکند توی شال گردنت، دستت به نشانه ی سلام و ادب روی سینه ات قرار گرفته و تا زانو تعظیم کرده ای برابر شمس الشموس، صلوات خاصه بی اختیار جاری شده روی لب هایت، خیابان قندیل بسته و لغزنده شده ولی دلت گرم است و آرام، خودت هستی و او،و شاید باشند عاشقان دیگر ولی تو فقط او را می بینی و راهی که منتهی الیه اش بهشتِ هشتم است و دگر هیچ…

مثلا راه بیوفتم سمت صحن انقلاب، چارچوبِ درِ ورودی چوبی و قهوه ای روشن و براق و خوش بویش را ببوسم، بعد پیشانی ام را بچسبانم به در، سرمایش را بفرستم به همه اعضا و جوارحم.

از در که می گذرم سمت راستم گنبد طلایی دلبرتان و تکان های پرچم دلم را به بازی بگیرد و مروارید های اشک غلتان غلتان مزاحم شوند برای دیدن گنبد طلایی تان و نسیم استخوان سوز هوس کند باهاشان بازی کند و رد اشک بیاندازد روی چهره ام یا آنکه ردِ آب وضو روی صورتم با خنکای نسیم یکی شود و سرحال بیایم.

قدم بردارم روی موزاییک های صحن، راه کج کنم سمت پنجره فولاد ولی رویم نشود چیزی بخواهم، خجالت زده باشم از آن مادر و پدر پناه آورده برای شفای فرزند از آن هزاران گره و هزاران قفل و بند سبز رنگ که پشت هرکدام نوای هزار تکه دل شکسته می نوازد. از دور هم نوا می شوم با صدها عاشقِ دخیل بسته به پنجره فولاد: اَللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّهِ بْنِ الْحَسَنِ…

چشم می گردانم در صحن، دنبال کنجِ دنجی که فقط خودم باشم و خودتان، جایی که گنبد دقیقا روبه رویم باشد. روی فرش های قرمزِ پرنقش و نگار که نشانِ گل بر سینه شان خودنمایی می کند و هرکدام شاهد هزاران قصه و تصویرِ دلِ هزاران زائر و عاشق بوده اند. می نشینم، سرما تا مغز استخوانم می دود، من همه چشم می شوم تا فقط شما را ببینم و همه گوش تا فقط نوای دعا و مناجاتی که می پیچد در صحن و رواق ها را به گوش جان بسپارم.

دلم گریه های بلند بلند می خواهد از آنها که سرم را می گذارم روی زانویم، چادرم را می کشم روی صورتم از خجالتِ ظلم کردن به خودم، هی می خواهم به گنبدتان چشم بدوزم هی اشک امان نمی دهد… هی شانه هایم بلرزد، آمدم ای شاه پناهم بده استاد کریم خانی پلی شود توی ذهنم هی گریه شدت بگیرد و شما ببینید که غبارآلود آمده م به سوی تان.

کاش خادمان بارگاه تان با چوب پر، غبار گناه را بتکانند از وجودم تا سبک شوم. بعد خادمان جارو بکشند هی تکه های دل های شرحه شرحه زائران را از روی زمین جمع و جور کنند و بفرستند بخش امانات یا شاید هم گمشده ها یا نذورات، با سرشک چشم جلا دهند صحن و رواق های دلبرتان را.

ذهنم برود سمت کسانی که التماس دعا گفته اند و روسیاهی ام را ندید گرفته اند، نماز زیارت به نیابت شان بخوانم و به شما بگویم که آقا جان من نمی دانم چه حاجتی دارند ولی شما را جانِ نور چشمتان هیچ حاجت روا نشده ای در دل هیچ کس باقی نماند.

بعد با چشم های قرمز و ریز شده از اشک و حسِ سبک شدن و آرام گرفتن بروم سمت سقاخانه چند جرعه آب میهمان شما باشم و جرعه ی آخر با بغض هنگامِ گفتنِ یاحسین(ع) هم نشین شود.

ساعتی بعد توی رواق امام خمینی(ره)نشسته ام، دستانم از سرما بی حس شده، هرم گرمای لذت بخش رواق می ریزد توی وجودم، بوی گلاب بوی خوش و خاص عطر حرم و لذت در دست گرفتن مفاتیح های جلد سرمه ای و سبز یشمی تان و جا گذاشتن رد دعاهایم رویشان خوشی ام را تکمیل می کند.

آینه کاری ها، چلچراغ ها و شیشه های دالبر شده ی رواق همیشه چشمم را می گیرد، ذهنم می رود سمت نقاره زنی های موقع نماز مغرب و بدو بدوهایمان که تا قبل از پر شدن ظرفیت صحن انقلاب برسیم نمازمان را آنجا بخوانیم. آنجا که بعد از نماز سرت را که بالا می گیری چندتا کبوتر سفید پر، نقش می اندازند بر آسمان نیلی رنگ غروب که دارد به شب متصل می شود و هنوز رگه های نارنجی و آبی کمرنگ دارد.

مثلا بوی نان داغ و چای خوش عطر تازه دم صبحانه ی مهمان خانه رضوی بپیچد در بینی ام، یا وقتی از باب الجواد اذن ورودم دادید، از ثمره الفوادتان اجازه گرفتم بیایم پابوسی و بعد از آن چند صباحی توی مسجد گوهرشاد نشستم و به نیابت از گوهرشاد خاتون هم به شما سلام دادم.

صبح مامان زنگ بزند بگوید چند قلم ادویه و نبات زعفرانی یادت نرود بخری، بابا هم بگوید زیارت قبول آخرش هم یک مشهدی بچسباند تنگ اسمم که خوش خوشانم شود و روی دیده بگذارم.

آن روز ها کلمح البصر گذشتند و آقا جان اصلا این همه آسمان و ریسمان بهم بافتم کاغذ سیاه کردم که بگویم هلاکم برای دیدار دوباره تان، برای اذن زیارت که مزه ی تابستان سال های پیش که روز میلادتان زائر کوی تان بودم و کامم شیرین شد حالا از اشک فراق و دوری شور و تلخ کرده روزگارم را که اگرچه “عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد” ولی دلتنگی سرش نمی شود این حرف ها.

در لایو اینستاگرام و زیارت مجازی بروی بعد هی یه چیزی بیاید توی گلویت قلمبه شود بیاید بالاتر از چشمانت سرازیر شود دل خوش باشی که آقاجان می بیند ولی خودمانیم این که نشد علاج دلِ تنگ.

آن ده ها ساعت با اتوبوس طی الطریق کردن و امید دیدار یار در دل پروراندن و غبار سفر و خستگی راه با یک نظر به گنبد از تن تکاندن کجا و زیارت مجازی که از اسمش حقیقی نبودنش می بارد کجا.

زیارت آن شبی بود که راه افتادم سمت مضجع شریف تلو تلو می خوردم. صدای گریه و جیغ و داد و زیر دست و پا ماندن و صلوات قاتی شده بود تا یک قدمی رسیدم، تسبیحم را که بوی عطرش مستم کرده بود دور انگشتانم گره کرده بودم دستم را دراز کردم، کوچک بودم، هیچ بودم، دستم نمی رسید، لال شده بودم، پس چه شد آن دعاها، آرزوها، حاجت ها، پس چرا گم شدند واژه ها در ذهن پرخطای من؟

شاید تنها چند سانتی متر تا گرفتن پنجره های ضریح تان فاصله داشتم چند سانتی متری که همه آرزوی من بود، اشک هایم را دیدید، بیچارگی ام را هم… که ناگهان بانویی دستم را در هوا گرفت چسباند به ضریح و خودش هم دستش را گذاشت روی دستم و نوازش کرد. دستم که نه، قلبم قفل شد به پنجره های ضریح تان.

واژه ای نداشتم بلد نبودم چگونه بخواهم و چه بخواهم، تهی بودم، پوچ بودم، هیچ بودم، نگاهم ولی با شما سخن می گفت و اشک هایم و قلبم ذره های ناچیز وجودم، همه رگ و پی و گوشت و پوست و استخوانم و روحم تنها داراییِ فنا ناپذیر یک انسانِ فانیِ حقیر اینگونه صدایتان زدند.

آخرین سخن میان من و شما این بود:
خرّم آن سان بشود این دل شیدا یا رضا(ع)
کز خراسان تو راهی بشود کرب و بلا

انتهای پیام/

پاسخ دادن

ایمیل شما منتشر نمی شود. فیلدهای ضروری را کامل کنید. *

*