شنبه, ۱۸ مرداد , ۱۳۹۹
19 ذو الحجة 1441
Saturday, 8 August , 2020
۞ امام علی (ع) می فرماید:
هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

موقعیت شما : صفحه اصلی » تلخند » خبر فوری » خبر وسط
  • شناسه : 298346
  • ۰۸ مرداد ۱۳۹۹ - ۱۳:۲۳
  • نویسنده : علیه شورکی
دیپلماسی یعنی روبه رو خندیدن و از پشت خنجر زدن
دیپلماسی یعنی روبه رو خندیدن و از پشت خنجر زدن
تلخند/ علیه شورکی

دیپلماسی یعنی روبه رو خندیدن و از پشت خنجر زدن

در بچگی نمیدانستم این دیپلماسی است! روبه رویت می خندند؛ اما خنجر را از پشت تا ته فرو می کنند در قلبت... چقدر سیاست تلخ است.

به گزارش “دانشجونیوز“؛ علیه شورکی/ آن روز ها چقدر زندگی ها رنگی بود. دلم گاهی اوقات عجیب تنگ می شود؛ اما خدا را صد هزار مرتبه شکر که فکرم حداقل می تواند به آن روزها سیر کند، فکر را دیگر پولی نکرده اند.

این روزها وقتی پدرم دیر تر از سرکار بازمی گردد، می فهمم دیگر مثل گذشته نیست، به تعداد افرادی که بیرون از خانه کار می کنند مادر و برادرم هم افزوده شده اند، چای های امروز دیگر مزه ی چای های آن روزها را ندارد… هر چه چای رنگ پریده تر می شود اوضاع هم آشفته تر می شود.

وقتی از برنج سفره کم می شود و رشته ی بیشتری بدان افزوده می شود، می فهمم چه آشفته بازاری است. نان را باید جوری تقسیم کنیم که به همه برسد دیگر نمی شود دوا گلی برا زخم ها خرید.

این روزها عجیب مرا یاد جنگ جهانی دوم می اندازد که مردم نانی برای خوردن نداشتند، واقعا چه شد که اینگونه شد؟! به غصه هامان می خندیم، همه را تلخند می کنیم، شعار های پوچ یادمان می دهند که بگوییم این ها همه فراموش می شوند. چرا اصل موضوع را ول کرده ایم و چسبیده ایم به خنده های بیهوده و طنز می سازیم؟!

وقتی کسی خودش را به خواب زده به والله نمی شود او را بیدار کرد، حالا بالای سرش با بلندگو هم فریاد بزن نمی شنود! چرا مزاحم خوابش شویم؟! این را زمانی فهمیدم که بچه بودم می گفتم پدر برایم فلان چیز را بخر و جوابی نمی داد فریاد میزدم؛ ولی چیزی نمی گفت وقتی نخواهی بشنوی، نمی شنوی! من هم خسته می شدم راهی جز تسلیم شدن نداشتیم.

چقدر حس بدی بود وقتی کفش می خواستی؛ ولی کسی گوشش بدهکار نبود. الان هم حس می کنم همانطور است. می گوییم نان گران است فقط می خندند‌…! مادرم از بچگی می گفت بعد از خنده ی فراوان گریه در راه است. مثل هایش عجیب درست بود.

داستان شده حسنک وزیر که می گفت آب نداریم، نان نداریم و سرش را زدند. در تمام داستان های کودکانه ای که مادرم برایم تعریف می کرد منفور ترین افراد برایم کسانی بودنند که صورتشان دلگرمی را تزریق می کرد ولی از درون یک دیوسیرت بودنند.

در بچگی نمیدانستم این دیپلماسی است! روبه رویت می خندند؛ اما خنجر را از پشت تا ته فرو می کنند در قلبت… چقدر سیاست تلخ است. شخصیت های منفی داستان ها را در واقعیت نظاره گریم. فکر می کردم این افراد فقط در داستان ها وجود دارند، آنانی که به خودی می زنند را می گویم…! وقتی بزرگ شدم دیدم در واقعیت هم این چیزها هست.

انتهای پیام/

پاسخ دادن

ایمیل شما منتشر نمی شود. فیلدهای ضروری را کامل کنید. *

*