دوشنبه, ۳۱ شهریور , ۱۳۹۹
4 صفر 1442
Monday, 21 September , 2020
۞ امام علی (ع) می فرماید:
هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

موقعیت شما : صفحه اصلی » خبر وسط » فرهنگی
  • شناسه : 298526
  • ۱۳ مرداد ۱۳۹۹ - ۱۱:۲۳
  • نویسنده : مریم‌ غریبی
خون خورده روایتی اعجاب انگیز از مهدی یزدانی خرم
خون خورده روایتی اعجاب انگیز از مهدی یزدانی خرم
به وقت کتاب

خون خورده روایتی اعجاب انگیز از مهدی یزدانی خرم

کتاب "خون خورده" رمان متفاوت و اعجاب انگیز مهدی یزدانی خرم از پنج برادر در دهه ۶۰ که در شهرهای تهران، مشهد، آبادان و بیروت زندگی می‌کنند.

کتاب “خون خورده نوشته مهدی یزدانی خرم رمانی تاریخی-داستانی از دهه‌ی ۶۰ با روایتی متفاوت و اعجاب انگیز است. این کتاب داستان پنج برادر که در شهرهای تهران، مشهد، آبادان و بیروت زندگی می‌کنند.

از دیگر آثار مهدی یزدانی خرم می توان به “من منچستر یونایتد را دوست دارم” ، “سرخ سفید” اشاره کرد. رمان خون خورده در یک پروسه‌ی زمانی بین سال ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۷ در زمان گذشته و بخشی از آن در یکی دو سال اخیر رخ می‌دهد.

این داستان، داستان متلاشی‌ شدن برادران سوخته‌ای که سرنوشتی عجیب و مهیب برایشان رقم می‌خورد و جسم هر کدام روایتی تلخ را پشت سر می‌گذارد. این کتاب تنها ماجرای برادران سوخته نیست. قصه‌‌ی ارواح و انسان‌هایی است که پیرامون زندگی چند برادر پرسه می‌‌زدند.

استفاده‌ی مناسب از فرم به‌شکلی که در خدمت داستان است، زبانی که تنوع واژگانی و ساختاری مناسبی دارد و بسیار طبیعی و ملموس بر جان کتاب نشسته، از نقاط قوت کتاب به شمار می آید. نویسنده تحقیق کرده و پس‌زمینه‌ی وقایع را خوب می‌شناسد.

کتاب جزییاتی دارد که فقط از نویسنده‌ای باسواد و پخته برمی‌آید. شخصیت‌هایی که خلق کرده زنده و واقعی هستند و زندگی را زندگی می‌کنند و البته حضور مرگ در تمام لحظات داستان حس می‌شود. مگر واقعی‌تر از این چیزی هست؟ فناپذیر بودن جان آدمی در وجود برادران سوخته تجسد پیدا کرده.

رمان شما را با خود همراه می‌کند و به دنیای خاص خودش می‌برد. داستان برادران سوخته مدت‌ها دست از سرتان برنمی‌دارد. روح یکی از سربازان سپاه صلاح الدین ایوبی و روح یک شاعر آزادی خواه در همه جای رمان پرسه می‌زنند. داستانی پر تب و تاب و پر از چیزهای فراموش شده و پر از خون و مرگ و البته پر از حرف که موضوع جنگ بر تمام آن سایه افکنده است.

برشی از متن کتاب:

در ناگهان باز شد. بقیه‌اش سریع‌تر از آن‌چه فکرش را می‌کرد اتفاق افتاد. بردندش به اتاقی کوچک که سبز بود دیوارهایش سبزِ لجنی. یک پرده سفید روی دیوار بود. نورهای تند… نشاندندش جلوِ پرده.

یک نیکون نو روی پایه بود. نیکون عزیز. نیکون تنها. دوربین به او خیره شده بود مثل یک آشنای دور. دلش دوربینش را خواست. سرش را صاف کردند. مردی که بی‌حوصله بود و صورتش پُر از جای زخم، به او گفت تکان نخورد. صورتش را نپوشانده بود؟ منصور تعجب کرد. چندتاعکس گرفت. مسعود به گردیِ لنز خیره بود. بعد برندش از پله‌ها پایین.

صداها نزدیک‌تر شدند و دست‌آخر یکی ناگهان مویش را چنگ انداخت از عقب و چشم‌هایش را بست. سیاهی سفت. ترسیده بود. کجا بود؟ معاوضه می‌شد؟ خیلی زود بود.

گفته بودند ممکن است در بهترین حالت بیست روز هر معاوضه‌ای طول بکشد. اصلاً سفارت خبر داشت؟ فهمیده بودند؟ منصور سوخته در حوالی بیروت میان چند مردِ درشت‌اندام برای اعدام آماده می‌شد. خون مقابل خون. جسدش را معاوضه می‌کردند. باید نشان می‌دادند که بی‌رحم‌اند. باید ثابت می‌کردند جاسوس‌ها را می‌کشند. سفارت جدی نگرفته بودشان.

دفتر خبرگزاری تلفن‌شان را حواله داده بود به روزهای آتی. آن‌ها عصبانی بودند. اولش سه اسیر می‌خواستند به ازای این عکاس ایرانی. سه اسیر قهرمان‌شان را. سه مردی که دستِ دشمن بودند و کسی از وضع‌شان خبر نداشت. فهمیده بودند که از آن سه‌نفر، دو نفر کشته شده‌اند. آن‌ها شور کردند. جلسه گذاشتند. موافق بیش‌تر بودند.

آن‌که فارسی می‌دانست نتوانست قانع‌شان کند؛ آن‌که فرانسه می‌دانست و شیفته مالارمه بود داد زد: هیچ جا عکاس نمی‌کشند؛ و آنکه نقش مریم مقدسِ بر سینه‌اش تتو بود گفت: این‌جا با هر جایی فرق می‌کند. پدر خسته ماریا گفته بود ضرب‌شستی نشان خواهند داد به مسلمان‌ها، به ایران، به جهان، به تمام دشمنان‌شان.

انتهای پیام/

پاسخ دادن

ایمیل شما منتشر نمی شود. فیلدهای ضروری را کامل کنید. *

*