جمعه, ۹ آبان , ۱۳۹۹
14 ربيع أول 1442
Friday, 30 October , 2020
۞ امام علی (ع) می فرماید:
هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

موقعیت شما : صفحه اصلی » خبر فوری » خبر وسط » دل نوشته دانشجویی
  • شناسه : 300922
  • ۲۵ مهر ۱۳۹۹ - ۱۰:۴۰
  • نویسنده : سیده زهرا میرجهانمرد
کریم حقش غریبی نبود
کریم حقش غریبی نبود
دل نوشته دانشجویی/ سیده زهرا میرجهانمرد

کریم حقش غریبی نبود

تخریب بارگاه کریم اهل بیت، بیش از پیش بر غربت پسر فاطمه دامن می زند، آفتاب و مهتاب تنها سنگ مزارش شده اند و سایبانش بال کبوترهایی است که روز و شب بر آن خاک، بوسه می زنند.

به گزارش “دانشجونیوز”؛ سیده زهرامیرجهانمرد/ از مادر که دور افتاد… غریب شد.

از شروع داستان کوچه غریب شد، از شبانه زائر مادر شدن، از تنها گریه کردن بر خانه ی مخفی مادر، از گفتن غم ها به خاک های خانه ی مخفی مادر غریب شد.

بار سنگینی بر شانه های شکسته اش مهمان شد.

مظلومیتش، بی وفایی و سستی یارانش را به تنهایی به دوش کشید.

دلش شد خانه دردهای ناگفتنی و غریب ماند.

با خنجر خوردن از پشت و چشیدن نیش سوزناک خیانت…

در خانه اش غریب ماند.

با پنهان کردن دردهایش از اهل بیتش غریب ماند.

در نهایت سهمش شد جگری که می سوخت و تشتی برای فوران سال ها درد…

او کریم تر از آن بود که حتی جعده را از معامله با معاویه مایوس کند.

در چهاردیواری غربت خانه اش جان می داد تا کس از زهر خیانت بر جان نشسته اش، از نیش مار خانگی خبردار نشود.

و برای این دردها مرهمی جز خواهر نبود.

خواهری که پرستار قلب های سوخته شد و این غم برای خم کردن کمرش کافی بود و دگر کربلا…

تمام شد تفسیرهای ناحق…

آه از طعنه ها، آه از بیعت های سست، آه از همسری که دشمن شد!

امان از تیرباران، امان از کفن پر زخم، امان از زخم های بی شمار صلح بر دل و جان حسن(ع)، امان از حال مولا بعد از امضای صلح.

آه و امان از کوچه… کوچه ای که صورت کبود مادر و سکوت دیرینه حسن (ع) پایانش نبود.

کسی نفهمید مجتبی (ع) از همان کوچه رشته امید را از این مردم گسست.

او دل کند از دنیا و از همه ی سربازان بی وفایش…

با تمام چشم های دنیا باید برای ثانیه ای از تنهاییش بعد از امضای صلح گریست.

و باز کسی نفهمید که مجتبی (ع) در سال های سکوت و مصلحت، قفس دنیا روز به روز برایش تنگ تر می شد و از همان روزها ذره ذره شهید شد.

کریم حقش غریبی نبود.

اما… غربتش به اینجا ختم نشد… این داستان غم انگیز پایان ندارد.

تخریب بارگاهش بیش از پیش بر غربت پسر فاطمه دامن زد.

آفتاب و مهتاب تنها سنگ مزارش شدند و سایبانش بال کبوترهایی که روز و شب بر آن خاک بوسه می زنند.

این بار سهم ما شد زیارت از دور… و نگاهی که به گوشه ای از رنج های بی کرانه زمین در بقیع خیره می ماند.

در آن قبرستان تاریک، چراغ مظلومیت همیشه روشن است.

ای مبارز بی هیاهوی آل محمد؛ در سوگ تو اشک ارثیه زمین باد و بعد از تو مباد خنده بر اهالی کوچه بنی هاشم…

سردار مظلوم عشق؛ شریک غربت بی نهایتت می شوم، به بقیع دل سر می زنم و اشک چشم هایم فانوس مزار بی چراغت می شود.

امام کریم من؛ صحن هایی در خیالم برایت می سازم… من یقین دارم… تربت بی زائرت ایوانش طلایی خواهد شد و حرمت زیباترین تصویر دنیا می شود.

به امید خادمی بارگاهت و میهمان شدن بر سر سفره کرامتت.

انتهای پیام/

پاسخ دادن

ایمیل شما منتشر نمی شود. فیلدهای ضروری را کامل کنید. *

*