دوشنبه, ۱۱ اسفند , ۱۳۹۹
18 رجب 1442
Monday, 1 March , 2021
۞ امام علی (ع) می فرماید:
هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

موقعیت شما : صفحه اصلی » اجتماعی » خبر وسط » فرهنگی
  • شناسه : 304696
  • ۲۹ دی ۱۳۹۹ - ۱۷:۱۲
  • نویسنده : مریم غریبی
“آنک آن یتیم نظرکرده” ای که رَحمَةٌ للعالمین شد
“آنک آن یتیم نظرکرده” ای که رَحمَةٌ للعالمین شد
به وقت کتاب

“آنک آن یتیم نظرکرده” ای که رَحمَةٌ للعالمین شد

کتاب "آنک آن یتیم نظر کرده" نوشته محمدرضا سرشار، داستانی با محوریت سیره و زندگی پیامبر(ص) است.

کتاب “آنک آن یتیم نظر کرده نوشته محمدرضا سرشار، داستانی بلند است درباره یتیمی که رَحمَةٌ للعالمین شد. کتابی با محوریت سیره و زندگی پیامبر(ص) که به مکتب نرفت و خط ننوشت؛ اما به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد.

این رمان توسط نشر سوره مهر منتشر و به دستور رهبری به ۴ زبان عربی، انگلیسی، ترکی و اردو ترجمه شده است.

محمدرضا سرشار مشهور به رضا رهگذر، نویسنده، پژوهشگر، منتقد ادبی و گوینده برنامه رادیویی قصه ظهر جمعه است. از آثار او می توان به قصه های ببر، گرداب سکندر و اصیل آباد را نام برد.

نویسنده در این رمان با بهره‌گیری از نثری آهنگین انسان را از ادبیات معاصر دور می کند و در ورطه تاریخ به قدم زدن وادار می کند.

سرشار علاوه بر بهره‌ گیری از منابع تاریخی با عنصر خیال به صحنه‌پردازی زیبایی پرداخته تا خواننده را با خود همراه سازد.

جالب است که کتاب حاضر پیش از انتشار در قالب یک برنامه نمایشی رادیویی با عنوان “از سرزمین نور” پخش می‌شد که توانست نظر مخاطبان، به‌ویژه مقام معظم رهبری را به خود جلب کند؛ به گونه‌ای که معظم‌له در یک دیدار حضوری با نویسنده و عوامل برنامه آنان را به ادامه کار سفارش کردند.

حالا که هجمه ها علیه پیامبر اکرم (ص) و اسلام زیاد شده، وظیفه ‌ی من و شمای بچه مسلمان این است که درمورد تاریخ صدر اسلام و پیامبر عزیزمان بیشتر بدانیم و این کتاب مقدمه خوبی برای آشنایی با این بزرگوار است.

برشی از متن کتاب را در ذیل می آوریم:

پگاه شبی که محمد زاده شد، بانویم مرا گفت: بَرکه، روانه شود و قصه را به عبدالمطلب بازگوی.
سرورم را در حرم یافتم. به کار طواف کعبه بود. چون خبر را شنید به من سکه‌ای زر به مژدگانی داد و شتابناک به سرای بانویم آمد. آنجا، با شوق بسیار نوزاد را از گاهواره برداشت و بویید و بوسید. پس، اشک از دیگان سترد و گفت: خدای کعبه را سپاس، که عبدالله بی‌دنباله نماند. آه که این نوزاد چه مایه دوست‌داشتنی است!

بانویم را فرمود او را قثم نام کن. بر ما آشکار بود که از چه رو او چنین خواسته بود: عبدالمطلب، پسری داشت قثم نام، که بسیار می‌خواستش. قُثم اما، در شش‌سالگی از جهان بیرون رفت و پدر، در مرگ او بس اندوهگین شد. آنک سرورم چشم داشت که نام او را زنده سازد.

بانویم، چنان‌که بر او گران نیاید، نرم گفت: به خواب اندر اما، مرا فرموده‌اند که محمّدش نام کنم.

عبدالمطلب، نوزاد را بر سر دست گرفت. چندی به مهر، خیره وی شد. آنگاه او را بر سینه فشرد، و گفت: امید که این نام، برای یادگار عبدالله من مقامی بزرگ به همراه آورد.

انتهای پیام/

پاسخ دادن

ایمیل شما منتشر نمی شود. فیلدهای ضروری را کامل کنید. *

*